کوچه قدیمی ما
خیلی که دور می روم، سر کوچه مان یک خوار و بار فروشی ست. روبروی کوچه ما کوچه ی تنگ و بن بستی ست با 6 تا 7 تا خانه قدیمی. کمی بالاتر از این کوچه ی تنگ یک پیراهن دوزی ست به نام راه راه. صاحب مغازه اسمش مهدی فلاحتگر است اما همه صدایش می کنند مهدی راه راه. رو به روی پیراهن فروشی 3 مغازه است. سلمانی، نجاری، و خرازی حسن مطلق که پشت مغازه اش آمپول زنی هم می کرد. حسن مطلق تنها کسی بود که دین و ایمان درستی نداشت و به چشم ناپاکی معروف بود. از دو پسرش یکی در قاچاقچی گری از بین رفت و آن دیگری هم تا به یاد دارم در زندان بود. حسن آقا خودش هم که از خودش تعریف می کرد، زن بازی را از بهترین دلخوشی های دوران جوانی اش می شمرد. آمپولزنی هم از مشاغل ذوران اقامتش در کشورهای عربی بود. بعدها آن سر کوچه مان یک مرغ فروشی باز شد که صاحبش تریاکی و معروف بود به عباس مرغی. پاتوق برادرهای بزرگ من و هم سن و سال های آنها در شب ها ی دیر ، درون مغازه ی مهدی راه راه بود. او هم از فرصت استفاده می کرد و پیراهن های سفارشی بیشتری را تا پاسی از نیمه های شب آماده می کرد. سال های اول دهه پنجاه سالهای پر رونقی بود و مردم اغلب کت و شلوار و پیراهن سفارشی می دوختند. بازار تلویزیون، یخچال، ماشین لباسشویی و جاروبرقی هم حسابی گرم بود. پدرم ماشین لباسشویی آ ا گ را به طور قسطی گرفته بود 4 هزار تومان. مردم و اهل فامیل بزرگ ترین دلخوشی شان، جمع شدن دور هم بود. حالا که پول داشتند، این دور همی ها از شادی بیشتری برخوردار بود. مرغ فروشی کار پر در آمدی نبود اما وقتی که مرغ آمریکایی یا همان مرغ ماشینی را به زور باب میل مردم شد، عباس مرغی و علی مرغی توانستند خانه های قدیمی شان را بکوبند و خانه های نو بنا کنند. علی مرغی زیر خانه شان یک بنگاه معاملات ملکی بنا نمود و با هزار زور و دغل توانست بعضی ها را وادار کند که به جای علی مرغی به او بگویند علی بنگاهی. در همسایگی ما پیر مرد و پیر زنی با دو پسرشان در یک اتاق زندگی می کردند. عباس آقای پیر عادت همیشگی اش این بود که علاوه بر خرده نان ها، قلوه سنگ های کوچه خاکی مان را از سر راه جمع کند تا خدای نکرده موجب آسیب به کسی نشود. در همین سال ها کم کم کوچه ها اگو کشی و آسفالت شد. در همین حیابان و کوچه های بن بست، پسر جوان کر و لالی بود که بیماری صرع هم داشت. هر از گاهی وسط خیابان غش می آورد. دورش را با چاقو خط می کشبدند و مردم هم رویش و دورش پول می ریختند. کم هم نبود مواقعی که مورد اذیت و آزار بچه های محل قرار می گرفت. این صحنه ها خیلی برایم آزار دهنده بود. از دیگر یاد مانده های آن دوران، حضور جوان های لات منش و قیصر مآب بود. محله ها هر از چند گاهی، محل جولان و عربده کشی، بزن بزن و قمه کشی اینها می شد. فکر کنم بساط این ها بعد از انقلاب 57 برچیده شد.
بزرگترین تفریح من در آن سال ها اما، فوتبال با بچه های محل بود با توپ پلاستیکی. حالا با رونق مالی مردم، دو تا توپ پلاستیکی را تو هم می کردیم و یک دروازه فوتبال آهنی گل کوچک هم داشتیم.
اون ورتر همسایگی ما یک خونه ی قدیمی بزرگ بود که یه مادر و پسر با هم زندگی می کردن. وقتی توپ فوتبال ما تو خونه ی اونها می افتاد، مصیبتی داشتیم از داد و هوار زن همسایه. اون طرف تر هم یه خونه خیلی بزرگ با یک زمین وسیع بود که کسی از صاحبش خبر نداشت. انتهای کوچه بن بست ما به دو تا کوچه ی تو در تو ی بن بست ختم می شد. چرا بچه ها با همه ی شیطنتشون می ترسیدن به ته کوچه سرک بکشن. شاید به خاطر سکوت نا آشنایی در آن همه شلوغی و همهمه!