کوچه قدیمی ما
همسایه طبقه پایینی ما در سالهای دهه پنجاه خانواده ای بود اهل قم که همکار پدرم هم بود. در این سالها شاه تصمیم گرفته بود همراه با رونق اقتصادی، فضای سیاسی را هم تا حدودی باز کند. به همین دلیل هم بود که بالاخره هر کسی در رابطه با سیاست چیزی به گوشش می خورد. ماجرای عملیات فداییان خلق در سیاهکل در 19 بهمن ۱۳۴۹ را سر کلاس، معلم مان برایمان تعریف کرد. کتابی از محمد مسعود در مورد خیانت های هویدا در همین سال ها از پسر دایی ام به دستم رسید. برادرم در سال 1352 به دست ساواک دستگیر شد.
جالب این بود که به موازات آزاد شدن فضای سیاسی، ساواک هم فعالیت های خود را دو چندان کرده بود و به هر چیز و هر بهانه ای به مردم گیر می داد.
آقای خطیب پسری داشت هم سن و سال من. روزی از من خواست که برایش یک نقاشی بکشم. من هم یک کشتی بادبانی برایش کشیدم و پرچم ایران را بالایش نصب کردم و روی بدنه کشتی نوشتم" کشتی ایران". بعد از ظهر که آقای خطیب از سر کار برگشته بود اول حال پسرش را گرفت و بعد هم مرا احضار کرد و مورد باز خواست قرار داد که چرا روی بدنه کشتی نقاشی شده نوشته ام: "کشتی ایران" ؟! بعدها فهمیدم که آقای خطیب هم ساواکی بود. اما هنوز در کف این موضوع مانده ام که از نظر ساواک این نقاشی چه اشکالی می توانست داشته باشد؟ شاید این هم در راستای دستور افزایش گیر دادن هایشان بود!
فرح که سال 50 به رشت آمد، از بلندگوها اعلام می کردند که هر کس نامه ای برای ایشان دارد به پلیس های کنار محل گذر ایشان تحویل دهذ. من هم سریع به خانه برگشتم و نامه ای بلند بالا برایشان نوشتم که این شهر هیچوقت اینگونه نیست که شما به این شهر سفر کرده اید. نه این قدر تمیز و نه اینگونه آراسته. گاه پیش می آید که وقتی در روزهای بارانی ، پیاده به مدرسه می رویم باید تا زانو از آب عبور کنیم. گاهی هم از طرف مدرسه داوطلب می شویم که منازل آب گرفته این شهر را از آب خالی کنیم و ...
وقتی پلیسی را یافتم و از او خواستم که نامه ام را به فرح بدهد، با نگاهی عاقل اندر سفیه، لبخندی مضحک به من کرد و نامه را از سر بی میلی از من گرفت.
شاید در آن سال ها هر کسی به بهانه ای درگیر این چنین موضوعاتی و خاطرات ناخوش از رژیم پهلوی شده بود و برای همین هم بود که در سال 57 تمایل پیوستن به انقلاب در همه فوران کرده بود.