شعری غم انگیزم از من بگذر

شبکه آموزش مصاحبه ای با علیرضا قربانی داره و در بین مصاحبه هم ترانه های دل نشینی پخش میکنه.

«از من بگذر»    شعر از : «تورج نگهبان»

غمگين چو پاييزم ، از من بگذر
شعري غم انگيزم ، از من بگذر
سر تا به پا عشقم ، دردم ، سوزم
بگذشته در آتش همچون روزم
غمگين چو پاييزم ، از من بگذر
شعري غم انگيزم ، از من بگذر

بگذار اي بي خبر بسوزم ، چون شمعي تا سحر بسوزم
بگذار اي بي خبر بسوزم ، چون شمعي تا سحر بسوزم

ديگر اي مه به حال خسته بگذارم ، بگذر و با دل شکسته بگذارم
ديگر اي مه به حال خسته بگذارم ، بگذر و با دل شکسته بگذارم
بگذر از من تا به سوز دل بسوزم
آه ، در غم اين عشق بي حاصل بسوزم
بگذر از من تا به سوز دل بسوزم
آه ، در غم اين عشق بي حاصل بسوزم

بگذر تا در شرار من نسوزي ، بي پروا در کنار من نسوزي
همچون شمعي به تيره شب ها
مي داني عشق ما ثمر ندارد ، غير از غم ، حاصلي دگر ندارد
بگذر زين قصه ي غم افزا

غمگين چو پاييزم ، از من بگذر
شعري غم انگيزم ، از من بگذر
سر تا به پا عشقم ، دردم ، سوزم
بگذشته در آتش همچون روزم
غمگين چو پاييزم ، از من بگذر
شعري غم انگيزم ، از من بگذر
غمگين چو پاييزم ، از من بگذر
شعري غم انگيزم ، از من بگذر
غمگين چو پاييزم ، از من بگذر
شعري غم انگيزم ، از من بگذر

زندگی یک اشتباه تمسخر آمیز است.

 

به اندازه‌ی تمام ماهی‌های دنيا تشنه‌ام

چون باد خسته از وزيدن

ورق بزن!

 

شبی از شب ها

این شعر محمد زهری رو خیلی دوست دارم. هر از گاهی از سر می خوانم و این بخش از شعر را از بر شده ام از زیادی تکرار.اسم شعر شبنامه ست.

شبی از شبها :
سایه از سایه ، 
      شب از شب ، 
                 پرسید

(( آسمان ، 
همچنان تلخ و مکدر خواهد ماند ؟)).

آسمان 
           با آنان
      که طلسم خویشند .
همچنان  تلخ ومکدر خواهد ماند .

رفتارهای متناقض

امروز ایمیلی دریافت کردم که ضمیمه ای داشت تحت عنوان "دعای جوشن کبیر با صدای هایده". گرچه ادعاهای دروغین و بافتن و ساختن در فضای مجازی کولاک میکنه، اما از ما ایرانی ها بعید نیست. بعید نیست که روضه خوان ما بابا کرم برقصد و هایده دعا بخواند. 

بچه که بودم در روستای ما روضه خوانی بود معروف به بابا کرم. 

چند سال پیش وقتی یکی از بستگان در تهران فوت کرد، به همراه پسردایی ام برای مراسم آن مرحوم به مسجدی در میدان خراسان رفتیم. وقتی پسر دایی ام آخوند را بالای منبر دید، با تعجب به من گفت: اینکه بابا کرمه! معلوم شد که حالا بابا کرم به تهران آمده و در دستگاه قضا برای خود صاحب منصبی ست.

خلاصه ما ایرانی ها معجونی هستیم برای خودمان، ناشناخته. عرق می خوریم و روزه می گیریم. نماز می خوانیم و دروغ می گوییم. دعا می خوانیم و جیب مردم را خالی می کنیم. اوباشی می کنیم و قداره می کشیم و عاشورا قمه می زنیم.  قران می خوانیم و نماز شب و پیشانی پینه بسته، خلاف می کنیم و سوء استفاده و ...

چه گونه می شود این فرهنگ را پالایش کرد؟ هیچکس نمی داند!

اندر احوالات سوراخیدن

میگه: شما مردا همتون مثل همین. هر کی ام میگه با دیگران فرق داره دروغ میگه. همتون زن رو به عنوان یه سوراخ میبینید. وسیله ای برای لذت جنسی!

میگم : خوب من این طور نیستم. دروغ هم نمیگم.

میگه: خوب! تو رشتی بی بخاری!!!

میگم: پس شما از اون بخار داراش خوشتون میاد. من فکر میکردم داری بدی مردا رو میگی!

میگه: همتون ام بی ادبین!!!

میگم: نمی دونم. شاید!

آرک تایپ

میگن وقتی عصبانی می شی و نمیتونی کنترل زبان و رفتار خودت رو داشته باشی، بخش سایه ی وجودت رو آشکار می کنی. آن روی دیگر سکه ی وجودت. آنچه می توانی باشی و استعدادش را داری. و من امروز یکبار دیگر سایه ام را دیدم. خشن تر از همیشه. بد رنگ و زشت.

مدت ها بود وقتی حرف زوری می شنیدم، یا حتی بد و بیراه، در نهایت عصبانی می شدم و می گذشتم. بعد درونم با خودم می جنگید که ای بی عرضه یه مشت می زدی تو دهنش، یا همچین چیزی. بالاخره با خودم دعوام بود. تو خیالاتم می زدم طرف رو له و لوردش می کردم. خیالی که سالها بود ، عملی نشده بود. حسابی مدنی رفتار می کردم. اما امروز دلی از عزای وحشی گری در آوردم. چنان به یک غول بی شاخ و دم حمله کردم که تعجب رو تو چشماش می دیدم. واقعن ترسیده بود. اونقدر ترسیده بود که رفت از تو ماشینش قفل فرمونش رو ورداره. ولی خوشبختانه مردم جلوشو گرفتن.

امروز همه چیز دست به دست هم داد تا یک روز دلپذیر ناپسند رو تجربه کنم.

من کی ام؟ یا چی ام؟

 

تو

دست چندم هر کنایه را از دهان تو شنیده ام

کهنه هر استعاره را از شعرهای تو یاد گرفته ام

باید برگردیم

این سرابی که روبه رویمان رنگ می بازد

ابلیس را در خود پنهان کرده است

باید برگردیم

قرینه این چشم ها در آینه به بی نهایت می زند

گل و لای روی چکمه هامان

روی پوتین ها و

جوراب ها و

پاهای برهنه

قدم به قدم بالاتر می رود

از ستاره های این آسمان متنفرم

از سرودهای زمین می ترسم

از دفترچه ها و کتاب ها و فرشتگان فقط گناه می ریزد

فقط گناه

گل و لای بالاتر می رود بالاتر

بگرد

بگرد تا مغز استخوان های شیشه ای ام

تا عمق جمجمه ی سوراخ سوراخ ام

شاید فاجعه ای در من است

که هر روز از خودم غریبه تر می شوم

بخشی از شعر" تو " از کتاب منظومه مردگان

آرش منصور گرگانی

باز هم شعر

دیروز هدیه یک کتاب شعر و امروز این شعری که برایم ایمیل شد تلنگری شده بر هوایم

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم
اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم
کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم
مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم
چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم
بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم
نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم
جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم
به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم
وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟
مهرداد اوستا

چه قدر بد

به نظرم دارم جور دیگری می شوم. بد. نگاهم به خودم تغییر کرده است. ارزش های نوستالژیک ام حالا دست دوم اند. احساسم زخمی ست. چرند می بافم از زیادی غقلانی. لبریز از بی خودی ام.

کمتر اشتباه می کنم

.Woody Allen: the whole thing is tragic

مجله اینترنتی « گفتگو» این بار به سراغ وودی آلن رفته است تا مصاحبه ای صریح و صمیمانه با او داشته باشد:

مجله گفتگو: آقای آلن ایا بشر می‌تواند خوشبخت باشد؟

وودی آلن: از وقتی که خودم رو می‌شناسم آدم بدبینی بودم. یادم می‌آد که از بچگی اینطوری به دنیا نگاه می‌کردم. ربطی هم به بالاتر رفتن سن نداره. زندگی مثل کابوسه، سیاه و دردآور و پوچ. به نظر من تنها راه چاره برای شادبودن، سرخود کلاه گذاشتنه.

آقای آلن، فکر کنم حق داشته باشم که بگویم اکثر مردم نظرشان با شما یکی نیست.

وودی آلن: ولی اولین کسی نیستم که این حرف رو می‌زنم یا اصلا آدمی نیستم که بتونم این حس را به خوبی توضیح دهم. نیچه همین رو گفته، فروید هم اینطوری فکر می‌کنه، یوجین اونیل هم دنیا رو اینطوری می‌بینه. همه‌مون باید برا زنده موندن یه داستان خیالی ببافیم. اگه بخوایی رک و راست باشی زندگی کوفتت می‌شه و نمی‌تونی تحملش کنی.

نمی‌توانم تصور کنم که وودی آلن زندگی سختی داشته باشد.

وودی آلن: خودم می‌دونم که آدم خوش شانسی هستم و استعدادم تلف نشد. زندگی پر باری داشتم. ولی توی بقیه موردها، توی زندگی ساده و چیزهای معمولی، گلیم خودم رو نمی‌تونم از اب در بیارم. چیزهایی که برا دیگرون عین آب خوردنه.

می‌توانید چند مثال بزنید؟

وودی آلن: از سوارِ هواپیما شدن بگیر تا ترتیب اقامت تو هتل دادن. عاجزم از این کارا. از عهده یه قدم زدن ساده یا حتی پس دادن جنس به فروشگاه هم برنمی‌آم. از ۱۶ سالگی یه ماشین تحریر دارم که همه فیلمنامه‌هام رو با اون می‌نویسم. تا همین اواخر نمی‌تونستم روبان جوهرش رو عوض کنم. می‌شد یه وقت‌هایی که مهمونی می‌دادم تا آدما بیان خونه‌ام و من ازشون بخوام روبان جوهرش رو عوض کنن. خیلی ناراحت‌کننده‌اس.

اعتقادی به چیزهای خوب توی زندگی نداری؟

وودی آلن: زندگی یه عالم لحظه‌های شیرین داره. بلیط بخت‌آزمایی ببری، یه زن خوشگل ببینی، یه شامِ خوب بخوری ... پناه بردن به یه چیزی خیلی دلپذیره ... مثلا توی فیلم مهر هفتم برگمن ... این یه فیلم اسفناکه که خیلی تلخ و سیاه ساخته شده ... یه لحظه داره که قهرمان فیلم نشسته با بچه‌ها داره شیر و توت فرنگی وحشی می‌خوره ولی اون لحظه دلپذیر زود تموم می‌شه و برمی‌گرده به زندگی واقعی.

آیا به همین اندازه نسبت به عشق هم بدبینی؟

وودی آلن: توی رابطه، همه چیز به شانس ختم می‌شه. مردم می‌گن اگه رابطه خوب می‌خواهی باید رویش کار کنی. براش زحمت بکشی. اما تا حالا شنیدی راجع به چیزی که خیلی باهاش حال می‌کنی اینو بگن ... مثلا اگه داری می‌ری فوتبال تماشا کنی یا می‌ری قایق‌سواری، شده که بگی باید رویش کار کنم؟ نه. خیلی ساده عاشق اون کاری. کسی نمی‌تونه روی رابطه‌اش برنامه بچینه یا بخواد و بتونه کنترلش کنه. توی رابطه فقط باید شانس بیاری. اگه نه باید پیه‌اش رو به تنت بمالی. برا همینه که خیلی از رابطه‌ها مشکل توشون هست و دردآورن. آدما تحمل می‌کنن همدیگه رو، چون رمقش رو ندارن. یا از تنهایی می‌ترسن یا برا بچه‌ها باید بمونن و بسازن.

اهل گریه هستی؟

وودی آلن: تو سینما خیلی گریه می‌کنم. احتمالا تنها جاییه که گریه‌ام می‌گیره ... توی فیلم‌های خودم بکشم خودم رو، گریه‌ام درنمی‌آد. توی سینما انگار افسون می‌شم. فکر نکنم جای دیگه تا حالا پیش اومده باشه که گریه کرده باشم.

قبلاً، ستاره فیلم‌های خودت بودی. بعد مرتب بازی‌های کمتری کردی و این اواخر سال به سال کمتر و کمتر نقش به خودت می‌دهی. چرا؟

وودی آلن: فقط به خاطر اینکه نقش خوب برای خودم دیگه ندارم. مدت‌های طولانی نقش‌های مرد عاشق‌پیشه رو می‌تونستم بازی کنم. حالا که پیر شدم برام جالب نیست که نقش‌های دیگه داشته باشم که کاری با دخترا نداره. می‌تونی تصور کنی چقدر زجرآوره ساختن فیلم‌هایی که هنرپیشه‌های چون اسکارلت جوهانسون و نومی واتز نقش دارن و باید شاهد این باشم که مردای دیگه باید به چنگشون بیارن و من فقط باید کارگردانی کنم؟ من اون کارگردان پیره هستم که اون گوشه وایستاده. اصلا خوشم نمی‌آد. من دوست دارم نقش مردایي رو داشته باشم که نشستم تو رستوران روبروشون، زُل زدم تو چشماشون و دارم خالی می‌بندم. چون دیگه نمی‌شه برا همین دیگه برام جالب نیست بازی کنم تو فیلما.

برداشت تو از پیری چیست؟

وودی آلن: چیز خوبی نیست ... نامردیه ... هیچ خاصیتی نداره. باهوش‌تر نمی‌شی. درک بیشتری پیدا نمی‌کنی. مهربون نمی‌شی. بی‌خیال نمی‌شی. چشمت نمی‌بینه، کمرت درد می‌گیره. دل و روده‌ات می‌ریزه به هم. خوب نمی‌شنوی. نصیحتم به شما اینه که اگه می‌تونین یه کاری کنین که پیر نشین. اصلا دلچسب نیست.

چه موقع دست از ساختن فیلم می‌کشی؟

وودی آلن: من کارم رو دوست دارم. کجا می‌تونم بلندپروازی‌هایم ر اجولان بدم. من یه هنرمندم. من همیشه دنبال درست کردن و خلق یه کار بهترم. فیلمم رو که می‌گیرم شانس اینکه معمولا از دفعه قبل بهتر ساخته باشم هست. امکان شکست خوردن و بد شدن کار هم هست. من که برای پول و گیشه فیلم نمی‌سازم. همیشه قصدم اینه که بهتر بشم. فیلم بهتر بسازم. اگه این انگیزه نبود، اگه فکر می‌کردم که بهترین فیلم رو ساختم، اونوقت چه خاکی به سرم می‌کردم.

سعید داور پناه